مبهم

گاهی بعضی از حس های باعث میشه حس کنی یه تیکه از قلبت خالی شده و حالا اون جای خالی درد میکنه , می سوزه و تو رنج می کشی! ولی نمی دونی چی آرومت می کنه و اون لحظه چه کاری از دستت بر میاد! در واقع هیچ کاری جز تحملش نداری .باید اون درد و تحمل کنی! 

گاهی دیدن یه فیلم یا خوندن یه متن تورو دور میکنه از زندگی مادی و دنیوی و به این فکر می کنی که یه روزی این جهان رو ترک می کنی و اون لحظه برای تو چجوری می تونه باشه؟ سخته؟ یا آروم و لذت بخش؟ اونوقت حسی مثل ترس تموم وجودت رو به لرزه در میاره و می ترسی . از خودت , کارهات ,زندگیت ! و باز هم نمی دونی اون لحظه باید چه کاری انجام بدی تا آرومت کنه و باید اون ترس رو تحمل کنی!

گاهی وقتی روبروی آینه می ایستی و خوب که به خودت نگاه می کنی می بینی با اینکه کاملی یه چیزایی کم داری ! و شروع می کنی به شمردن اون کمبود ها ...1..2..3 و همینطور بیشتر و بیشتر میشه . از خودت می پرسی چرا؟ چه کاری باید انجام بدم تا حس کنم که یه انسان کاملم؟ جوابی از انعکاس خودت نمی گیری! زل میزنی به مردمک چهره ای که مقابلت در آینه ست ! و خودت رو می بینی ...و باز خودت !

راز هایی توی زندگی هست که حتی نمی تونی به خودت بگی ! اون راز ها از درون روح تورو میمکه....ذره ذره ....آروم آروم ...و تو به بی حسی می رسی ...حس یه سنگ سرد سرد ! اونوقت نمی تونی سراغ گرما بری چون تورو خورد می کنه و دیگه چیزی ازت بافی نمی مونه .

می خوام که با نوشتن آروم بشم ...می خوام افکارمو بنویسم اما دستام یاریم نمی کنه . دستام بهم میگن که شهامت 

/ 0 نظر / 16 بازدید