بعد از کلی دوری نویسی!

نمی دونم چرا تنبل شدم, نمی دونم چرا هروقت خواستم بیام یه چیزی پیش اومد. یه بار لپ تاپ خراب شد , یه بار نت تموم شد! خلاصه...

الان وسط جمع نشستم پشت میزم و دارم می نویسم . اسی و سارا روبرومن. بابا رو تختم. مامان هم تو آشپزخونه! دوباره مثل همیشه سارا بی خبر اومد خونمون! بدم میاد یهویی و بی خبر کسی بیاد خونمون, کفشاشم قایم میکنه تا اسی نفهمه اومده و سوپرابز بشه!!!!!! تو دلم می گم آخه عزیزم شماکه هرروز همو می بینین! تو بیشتر داری ماهارو با این اومدنات سوپرایز میکنی! 

تقریبا داره 2ماه میشه که وارد خانوادمون شده و من کامل فهمیدم که از لحاظ روحی و اخلاقی و کلا سبک زندگی اصلا بهم نزدیک نیستیم, ولی بازم نهایت سعیم رو می کنم تا اخلاقم درست و سنجیده باشه و یه وقت خدایی نکرده این حس بهش دست نده که دارم خواهرشوهر بازی در میارم! حالا نمی دونم موفق بودم یا نه!!!

به شدت حوصلمون سررفته از اینکه نی نی خاله بدنیا نمیاد! هرروزی که شوهر خاله نباشه من میرم خونشون تا تنها نباشه و اگه یه وقت دردش گرفت تند ببرمش بیمارستان.

آها... اندر احوالات سر کار رفتنمم اینکه یه روز رفتم سره یه کاری که نمیگم چی بوده. ولی جنازه برگشتم. قشنگ له شده بودم ! نمی تونستم حتی انگشتمو تکون بدم. خیلی شیک و مجلسی از ملت کار می کشیدن و دست آخر پولی میدادن که حتی مزد یه روزشم نمیشد. یعنی برای اولین بار بود تو زندگیم که از شدت درد گریه کردم, با کلمات نمیشه عمق دردی که کشیدم رو بیان کنم !

هنوز که هنوزه هم کاری پیدا نکردم! و روزامو با واتس آپ و لاین و اینستگرام و هویه کاری روی رو میزی هایی که مامان میاره سر میکنم. 

دیروز ابر و باد خورشید فلک دست به دست هم داده بودن تا من نتونم جواب پیامای هانی رو بدم و طفلک حسابی نگران شده بود که نکنه باز قلبم یا پهلوهام درد گرفته باشه و خلاصه امروز که اومده بود پیشم  حسابی از دستم شاکی بود! 

راستی یه سری حقیقت ها هست که توی پست بعدی احتمالا میگم و اون پست میشه اولین و به احتمال زیاد آخرین پستی که رمزی می نویسم. رمز رو هم به دوستایی که باهم آشنا هستیم میدم و واقعا معذرت میخوام چون من خودم بدم میاد از پستایی که رمز دارن و واقعا حرصم در میاد ولی یه چیزایی هست که هم باید بنویسم و خودمو تخلیه کنم هم خیلی شخصیه. با تمام وجود عذر می خوام از کسایی که در آینده نمی تونم رمز رو بدم بهشون. 

دیگه اینکه عیدتون مبارک باشه و امیدوارم یه سید دوروبرتون داشته باشین تا بتونین خوووووووووب ازش عیدی بگیرین! منکه از این لحاظ دورم برهوته! 

پ.ن: فشارم به شدت پایین اومده این ماه

/ 1 نظر / 15 بازدید
ملودی

عههههه...برگشتی؟ کی؟!!!! یادمه نوشته بودی این اخرین پستمه و چون نمیتونی قسط لپ تاپت رو بدی باید پسش بدی. خیلی خوشحال شدم. مث اینکه تو این مدت حسابی زندگیتون ترکیده[نیشخند]دامادی داداش و اومدن دایی و ...واز همه مهمتر خاستگار سویدی ای بابا چقدر سخت میگیری.خارج رو عشقست.حالا بزار یکم صحبت و رفتوامد بشه شاید اونجوری فک میکنی نباشه