ایجی, قهر , حرفایی زیادی

فردای اون روزی که دعوا خاله گفته بود میاد خونمون وقتی رفتم کارگاه دیدم عی دل غافل نیگا شهر چقدر در امن و امان است! منو بگو فکر می کردم زری و خاله باهم شدید قهرن پون دیروز زری گفته بود دیگه با خاله حرف نمیزنه . ولی خب از طرفی هم خوشحال بودم که قهرشون ادامه پیدا نکرده. حالا این وسط منم شب قبلش از بس که از این اعصاب خوردیای اینا حوصلم سر رفته بود تصمیم گرفته بودم که قید کارگاه و بزنم و بی خیالش بشم . ولی خب بعدش با خودم گفتم الان ناراحتم و نباید تصمیم بگیرم . از حال خودم بگم که با اسی قهر کردم. بعله درست شنیدید با اسی قهرم! و از اونجایی که هم اون مغروره هم تو این مسائل من هردوتامون تبدیل شدیم به دوتا سنگ که همدیگه رو ندید می گیریم . ولی خب قابل توجه که هربار قهر می کردیم آخرش من کوتاه میومدم و حالا با یه پیام متنی یا معذرت خواهی دوباره آشتی می کردیم و قضیه حل میضشد ولی خب بعد از آخرین بار که آشتی کردیم قرار گذاشتیم که دفعه بعد که قهر کردیم اون بیاد منت کشی و آشتی ولی هنوز که خبری نشده . منم خب دلم گرفته چون حس می کنم براش فرقی نداره و کلا خیلی بی رحم شده . اینقدر سره قهر ما جو خونه بد شده که مامان چند شب پیش گفت برو با اسی آشتی کن جو خیلی بده منم گفتم نع ایندفعه اون باید بیاد. چرا جو بده؟ چون انگل که کلا حرف نمیزنه غیر از اینکه کاری داشتی باشه . اسی هم از بعده قهر شبا خیلی دیر میاد خونه . ما 4تایی شام می خوریم و جمع می کنیم بعد اون میاد و می گیره می خوابه و کلا خونه سوت و کوره . و سکوت خونه خیلی به چشم میاد چون وقتی باهم خوب باشیم از دی که بیاد شروع می کنیم به حرف زدن و شوخی و مسخره بازی و خنده . کحلا ما حده وسط نداریم . زری هم شنبه داره میره اصفهان در صورتی که داداشش اینجا خونه ی خاله ست هنوز. راستی این داداش زری که میشه برادر شوهر خاله و پسر دایی مامانم عادت نره اسم کسی رو صدا بزنه و رفتارش خیلی قلدریه . به مامان و خاله میگه دختر عمه و فکر می کنین منو چی صدا می کرد اون شب؟ دختره فلانی (اسم مامانو می گفت) وای من اینقدر حرصم گرفته بود که نگو .دیشبم همه باهم رفتیم شیر کاکائوی داغ خوردیم و خیلی داغ بود و سره سرد کردنش با آمنه کلی خندیدیم . چهارشنبه صبح هم ایجی جون از تهران تشریفشونو اوردن مشهد و هانی رفت دیدنش و شب بهم زنگ زد همه چیرو تعریف کرد . دختره رفته سرش کفشه 100 و خورده ای خریده .امروز بعد از ظهر هم برگشت و من نرفتم دیدنش. هانی هر چقدر اصرار کرد که بیا باهم بریم بگردیم گفتم نه ! کلا زیاد برام راحت نیست بخوام کسی رو برای اولین بار ببینم . امروز ناهارم با مامان و بابا و سجاد رفتیم خونه ی بی بی . خوب بود . نمی دونم چرا جمعه ها اینقدر حوصلم تو خونه سر میره . خیلی ضده حاله بخاطر بودن بابا جایی نمی تونم برم . 

پ.ن1: از این به بعد ماهیانه حقوق می گیرم دیگه کفگیرم خورده به ته دیگ.

پ.ن2: جومونگ گند زده به روابط خانوادگی ما یعنی از لحظه ای شروع میشه مامان یکسره منو سرکوب میکنه و میگه ساکت باش

پ.ن3: یه سری از چیزایی که خیلی اذیتم می کنه رو دلم می خواد اینجا بنویسم ولی نمی دونم کاره درستیه یا نه ؟ اگرم بذارم رمز دارش میکنم چون خیلی شخصیه

پ.ن4: چند وقته حس می کنم جای عشق توی زندگیم خالیه , به شدت نیاز دارم به یکی که بتونم با آرامش بهش تکیه کنم و آرومم کنه

/ 3 نظر / 12 بازدید
جودی ابوت

وای عزیزم من که چیزی از این انگل و اسی و... نفهمیدم! معرفیشون کن بفهمم دیگه منم مثل تو ام جای عشق توی زندگی منم خیلیییییییییییی خالیه خیلی تنها و افسرده ام [ناراحت]

پریسا ادیسه

حقوق ماهیانه گرفتن بهتره. . . کم‌کم بهش عادت می‌کنی. . .

پریسا ادیسه

اگه رمزی شدی به منم رمز میدی؟ من دوست دارم بخونمت [خجالت]