بی بی!

حال بی بی خوب نیست . باید استراحت مطلق باشه , کاری انجام نده, غذای چرب نخوره. چایی نخوره . راه نره . روی تخت بخوابه( که اصلا عادت نداره) . از این بعد باید مامان و خاله کوچیکه نوبتی کنن تا برن کارای خونشو انجام بدن . امروز مامان براش تخت برد! دلم گرفته می خوام گریه کنم . از جمعه تا حالا نرفتم بهش سر بزنم . چرا؟ بخاطر اینکه می ترسم طاقت نیارم و ... نمی تونم بی بی رو از پا افتاده ببینم . کسی که همیشه روی پای خودش بوده و همه کاراشو خودش به تنهایی انجام داده و مستقل بوده الان باید منتظر باشه تا بقیه کاراشو انجام بدن , امروز توی کارگاه بی بی به خاله کوچیکه زنگ زد و باهم حرف زدن و فهمیدم که حال خاله گرفته شد! قطع که کرد گفت بی بی بود گفت برام دعا کن پاهام خوب بشه ! خاله گریه ش گرفته بود و منم ! فکر اینکه یه روزی برای بی بی اتفاقی بیفته و اینکه یه روزی دیگه نباشه منو دیوونه می کنه ! با تمام وجودم از خدا می خوام حال بی بی رو خوب کنه ! اون می دونه که ما همه چقدر دوستش داریم ! می دونه و می دونم که می تونه خوبش کنه ! پس خداجون حال بی بی منو خوب کن ! فقط همین ...دیگه چیزی ازت نمی خوام .دیگه نمیخوام برای من کاری بکنی ...فقط بی بی رو خوب کن!

/ 0 نظر / 12 بازدید