غرغرو

شنبه بعد از کلی اعصاب خوردی بالاخره عکس جناب خاستگار بدستم رسید و خوشم نیومد ازش ! همون موقع به مامان گفتم که خوشم نیومده و قضیه رو تموم شده بدونه.مامان خانوم هم چیزی نگفت ولی قایمکی رفته بود به اسی گفته بود که عکس رو دیدم و گفتم نه! حالا اسی رفته رو مخ من که عه ! اینکه خوبه که .چرا خوشت نیومده و میذاشتی یه جلسه بیان حالا . خلاصه تا دو روز درگیری داشتم به مامان و اسی. از شانس منم هر کس عکسشو می دید می گفت وا دنیا!!! اینکه خوبه چرا گفتی نه؟ 

ولی خب قیافش یکی از دلیلام بود . دلیلای دیگه اش این بود که اولا از لحاظ فرهنگ خانوادگی بهم نمی خوردیم . از لحاظ مالی هم همینطور من شخصا دوست ندارم با کسی ازدواج کنم که از نظر مالی خیلی از ما بالاتر باشن. و اینکه نسبت به خانواده ی بی خیال و راحت ما اونا به شدت خانواده ی سخت گیری داشتن و من اصلا نمی تونم وارد همچین فامیلی بشم .بعدشم خب سوئد بودن . درسته که من دوست دارم برم و خارج رندگی کنم ولی وقتی میرم که از خودم و همه چیز خیالم راحت باشه و تنها دل نگرانیم خانواده خودم باشن که ازشون دور میشن نه اینکه تک و تنها برم یه کشور دیگه توی یه خانواده ای که درست و حسابی نمی شناسم و احیانا اگه هر بلایی هم سرم بیارم یه نفرم نیست که به دادم برسه . ولی خب خداییش قیافه ش هم اصلا به دلم ننشسته بود .

یکی دو هفته بابا اومده خونه تا خونه جدیدش آماده بشه و خوبه اینکه بابا کنارمونه. طفلکی هم چقدر از دست ما حرص میخوره و غر میزنه که چرا شما اینقدر شلخته و بی خیالین؟ قربونش برم 

دایی چهارم هم به شدت رو اعصابه ...وای خدا مگه بلند میشه بره؟؟؟؟؟؟ هر خونه ای هم براش پیدا می کنیم میگه می دونم ازم خسته شدین باشه بابا میرم همین روزا . خب قربون دهنت تو که میدونی پاشو برو دیگه !!! ولی دریغ از یه تکون کوچولو! یه اخلاق بد و گنده دماغ و طلبکاریم داره که نگو ...اوف!!

ماشالله هزار ماشالله این عروس جونمون هم هفته ای هفت روز خونمونه ! یعنی من عمرا تو دوران عقد اینقدر برم خونه ی مادر شوهرم. تا میای یه روز نفس بکشی باز زنگ میزنه : خونه ای من می خوام بیام؟ منم چی بگم بهش؟ یه بار بهونه بیارم دو بار بهونه بیارم صد بار که نمیشه. هی ام پودر کیک میاره براش کیک درست کنم . هرچی میگم من فعلا تو مود کیک پختن نیستم باز می بینم دو بسته با خودش آورده! گفته بودم کاش راحت باشه ولی این دیگه زیادی راحته بابا جون من عزیزترین کسامم حال ندارم هرروز خدا ببینم تو که هنوز یه ماهم نشده وارد خانواده ما شدی یکم سنگین باش و فقط آخر هفته ها بیا یه سر بزن برو دیگه. اعصاب همه رو بهم ریخته.

 

پ.ن: می دونم شدم مثل این خاله زنکا و پیرزنای غرغرو 

پ.ن2: لطفا نپرسین که قضیه اینکه بابا جدا زندگی میکنه چیه! 

/ 0 نظر / 18 بازدید