پیچیدگی,اروپا,آینده

نمی دونم چرا زمان اونجوری که ازش انتظار میره همه چیزو نمیتونه درمان کنه! منظورم اینه که چرا گذشت زمان نمی تونه یه سری حس هارو برامون عادی کنه یا چرا با گذشت زمان نمی تونیم یه سری از آدمایی که دیگه کنارمون نیستن رو فراموش کنیم؟ یا شاید فقط این مشکل منه؟!

حقیقتش گاهی اوقات که به یه پارک خاص میرم یا توی یه خیابون خاص قدم میزنم یا حتی وقتی یه نوع بستنی یا کیک رو میخورم یاده یه آدمی میفتم که دیگه کنارم نیست! و نکته ی منفی اینجاست که دقیقا میدونم که باید ازش متنفر باشم و سوتفاهم نشه اون شخص مرد نیست! فقط کسیه که اندازه چند سال باهاش خاطره دارم و هرچقدر که تلاش میکنم نمی تونم اون خاطرات رو از ذهنم پاک کنم . بعضی وقتا که دیگه خیلی دل تنگی بهم هجوم میاره کاغذ و قلم و بر میدارم و شروع  می کنم به نوشتن دلتنگیام و بعدش تیکه پارشون می کنم چون زیاد شنیدم که اینکار تاثیر گذاره و کمک میکنه تا خالی بشین ولی درست لحظه ای که فکر می کنم همه چیز  تموم شده یهو یاده خنده هامون و دیوونه بازیامون و تمام کارایی که کنار هم می کردیم میفتم و این واقعا تحملش برام سخته! 

من می دونستم که آدمیم که اگه به کسی وابسته بشم  سخت میتونم ازش دل بکنم وبذارمش کنار ولی اینجوری که تو این یکسال بهم ثابت شده خودمم غافلگیر شدم ! هیچوقت تا قبل ازین این حس هارو به کسی نداشتم که اینقدر در طول روز یادش بیفتم و دلم براش تنگ بشه! 

فکر و خیال راحتم نمیذاره ! فکر پیدا کردن یه کار که به هر دری میزنم پیدا نمیشه! بی پولی واقعا داره عذابم میده به معنای واقعی کلمه! فکرآینده نامعلومی که در انتظارمه! فکر همه چیز! و یکی از مشکلات بزرگم اینه که زیادی از حد به همه چیز فکر میکنم ! الان سرم درد میکنه! چند روزه تو باشگاه نمی تونم درست تمرینارو انجام بدم و قلبم باز بازی در میاره با تیر کشیدناش اذیتم میکنه! قرعه ی این هفته مو ندادم حالا موندم هفته ی بعدا رو میخوام چیکار کنم ! 

هانی امروز از شمال برگشت و شاید فردا بهم یه سری بزنه!

امروز توی گروه توی تلگرام که بچه ها هستیم همه آمنه و خاله شروع کردن دوباره بحث همیشگی رو سر اخلاق من راه انداختن که با اینکه به شدت اعصابم خورد شد ولی با شوخی و خنده ردش کردم ! نمی دونم بعضیا واقعا نمی فهمن من بدم میاد ازین جریان یا می فهمن اما اهمیت نمیدن! 

جمعه سالگرد عقد اسی و ساراست و دوباره این وظیفه ی منه تا کیک درست کنم و واقعا واقعا از الان احساس خستگی میکنم چون از عید تاحالا دیگه کیک درست نکردم و اصلا حالشو ندارم.

این چند وقت بحث رفتن از ایران و زندگی توی اروپا راه افتاده توی خانواده ! اسی و سارا تصمیمشون جدیه , مامان بهم میگه اگه بخوای بابا رو راضی میکنم تا توهم باهاشون بری اما..من هنوز دودلم! هانی امشب خیلی باهام حرف زد و گفت اگه واقعا جدی شد حتما برو! راستش من توی وجودم می دونم که آینده ام ایران نیست اما اینکه با اسی و سارا برم و بالاخره شرایط فرق میکنه برام اینجوری ...نمی دونم هنوز نتونستم با خودم کنار بیام و به یه نتیجه ای برسم! فعلا می خوام بذارم هرچی میخواد پیش بیاد بعد در لحظه تصمیم بگیرم و الان خیلی ذهنمو درگیرش نکنم . 

/ 0 نظر / 8 بازدید