یادداشتی برای من!

به شدت داغونم , نمی دونم می تونم برا این وضع به خوبی کنار بیام یا نه! یکی دو هفته دیگه دختر عموی اولم با شوهرش و عموی شوهرش میان مشهد تا عروسشونو ببرن تهران . بعد از اینکه ماجرای تهران رفتنمون کنسل شد اصلا حال و حوصله مهمون داری رو ندارم. همینجوری از گرما تو خونه هلاک هستم چه برسه که یه نامحرم هم باشه دیگه رسما خفه میشم.دیشب با هانی رفتیم جای همیشگی و بستنی خوردیم و تعریف کرد که برادر کوچیکه ایجی داره ازدواج میکنه و مهریه دختره هم 600تا سکه ست 20 میلیون هم شیربها می خوان بگیرن ! مخم سوت کشید آخه چه خبره؟ خود هانی هم خیلی جوش امتحاناشو میزنه و هی میگه برام دعا کن! توی راه عین سرخوشا راه میرفتم از حال و هوا لذت میبرم تا رسیدم دم در خونه و تا خواستم کلیدمو از توی کیف در بیارم دیدم کیفم روی شونم نیست ! یهو یخ کردم درو زدم و رفتم تو به مامان گفتم بدو بیا بریم که کیفمو جا گذاشتم اونم خودش حال نداشت به زری که برای کارای طلاقش اومده بود خونمون گفت باهام بیاد. منم از استرس تند تند راه میرفتم زری با اون صندلای پاشنه بلندش تق تق کنان دنبالم میومد. از دلشوره داشتم سکته می کردم آخه . دفترچه حسابم . گوشیم که توش پره عکس بود و یه عالمه چیز دیگه توی کیفم بود . خلاصه رسیدیم بستنی فروشی از دختره صندوق دار پرسیدم یه کیف نیاوردن به شما بدن؟ گفت نه ! روی صندلی هارو هم گشتم ولی نبود . کم مونده اشکم در بیاد که کیف و توی ویترینشون دیدم و با ذوق به مرده گفتم این کیفی که اینجاس مال منه . اونم خیلی راحت کیفو بهم داد . حالا من انتظار داشتم صدتا نشونه ازم بخواد ! وقتی هم برگشتیم خونه کسی که قرار بود کاراشونو بکنه اومده بود و بعد از یک ساعت مامان و زری اومدن و گفتن فردا قراره زنگ بزنه و همه چیز تموم بشه! پریشبا هم برای اینکه یکی از شخصیتای رمانمو کشتم خیلی اشک ریختم . می دونین که منم حســــــــــــــاس... اسی هم دوباره گیر دادناش بهم شروع شده و چون فکر می کنه من خیلی بی خیالم همش بهم حرفایی میزنه که توی تنهاییم اشکمو در میاره. البته همه همینجوری فکرمی کنن , چون من جلوی همه میخندم و مسخره بازی در میارم و پیش هیچکش گریه نمی کنم و حرفی نمیزنم همه فکر می کنن من بی خیاله بی خیالم و به زندگی و آیندم فکر نمی کنم و اهمیت نمیدم. این روزا نمیدونم چم شده که یهو همه ی خاطرات و اتفاقای گذشته به ذهنم هجوم میاره و میخواد مغذمو منفجر کنه. خاطراتی که وادارم میکنن همش از خودم بپرسم چرا؟ چرا اینکارو کردم؟ چرا اینقدر ساده بودم چرا؟ این روزا فقط این آهنگو گوش میدم :

یه مدت می خوام ول کنم زندگی رو

بذارم کنار عشق و دیوونگی رو

چشامو رو اونی که می خوام ببندم

 یه مدت با هیچی با هیچکی نخندم

یه مدت می خوام لنگ چیزی نباشم

 هراسون و دلتنگ چیزی نباشم

بترسن همه آدما از منی که

قراره یه مدت بشم یکی دیگه

یکم فرصت و استراحت می خوام

یه شب خواب شیرین و راحت می خوام

می خوام بچه شم باز تو این سن و سال

یه مدت جداشم از این حس و حال

تو میدونی احوال خوبی ندارم

غروبم ,سکوتم, گمم , بی قرارم

واسه اینکه خورشید چشمام بتابه

یه مدت باید بی توقف ببارم

ببخشید که آروم نمی گیرم از عشق

گریزونم از خنده و سیرم از عشق

بهت قول میدم باز بشم مثل اول

بازم واسه و باتو می میرم از عشق

( یه مدت می خوام_ عرفان سلیمی)

/ 0 نظر / 3 بازدید