معرفی

خب توی این پست می خوام شخصیاتی که ازشون اسم بردمو معرفی کنم تا واضح شفاف سازی بشه و خدایی نکرده سوتفاهم ایجاد نشهخنده.

مامان و بابا رو که فکر می کنم به قدر کافی شفاف هست که کیم میشن !نیشخند

اسی: برادر بزرگمه , فرزند اول 

انگل : دومین برادرم , فرزند دوم

دنیا: خودم یول

سجاد: برادر کوچیکم

زری: زندایی سابق, دختر دایی مامان, خواهر شوهر خاله کوچیکه

هانی: همسایه ی قدیمی, قدیمی ترین و بهترین دوستم 

ایجی: بوی فرند هانی

رویا, آمنه, رقیه,معصومه,مرضیه,ربابه: همکارها و دوستای توی کارگاه

تموم شد؟ ...فعلا که دیگه یادم نمیاد کسی مونده باشه! اگه بازم شخصی مجهول بود بگین تا معلومش کنم.

---------------------------------------------------------------------------------------------

چند شبه خواب می بینم اسی اومده و ازم معذرت خواهی کرده .حتی دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم از مامان پرسیدم اسی منو صدا کرد؟ گفت نه ! هیچی دیگه خورد تو پرم . دروغ چرا خیلی منتظرم تا یه قدم برداره برای آشتی ولی....

امروز تا بیدار شدم رفتم حموم وای که چقدر بدم میاد وقتی هوا سرده از حموم کردن ! بعدشم نشستم تا یکم فیلم ببینم یهو به خودم اومدم دیدم ساعت شده 10:30! بدو بدو لباس پوشیدم و رفتم کارگاه . همه چیز خوب بود خداروشکر اونجا . امروز با آمنه در مورده خارج رفتن حرف میزدیم .اون چون خواهرش توی استرالیا زندگی می کنه خیلی دلش میخواد که بره . امروز بهش می گفتم که دیگه با تمام وجودم دلم می خواد از ایران برم ,اونم نه بخاطر اینکه خارج و دوست دارم فقط به خاطر اینکه دیگه دلم نمی خواد  تو این کشور باشم ,نمی خوام به هوای یه زندگی رویایی و مرفه برم تا خوشی کنم .حاضرم اونجا هم کار کنم و تلاش ولی یه ذره آرامش و آزادی داشته باشم. هیچی بالاتر از این نیست . دلم می خواد جایی زندگی کنم که بتونم با خیال راحت تو خیابون لبخند بزنم . نگران این نباشم که یکی مزاحمم بشه .دلم می خواد با آرامش زندگی کنم و حداقل دغدغه های زندگیم این چیزای کوچیک و پیش پا افتاده نباشه . قبلا بهش می گفتم دلم نمی خواد ازدواج کنم و برم ولی امروز گفتم برام فرقی نداره ,اونم درکم کرد . زری هم فردا میره و معلوم نیست کی برگرده .وقتی برگشتم خونه دوباره انگل یه کاری کرده بود که مامان داشت با تلفن به بابا می گفت . دیگه تحملشو ندارم , انگار هر چقدر بیشتر تو زندگی تلاش می کنم بیشتر سخت میشه . تا میام امیدوار بشم و خیالم راحت بشه یه چیزی پیش میاد که داغونم می کنه . 1 ساعت تموم پشت کامپیوتر با برق خاموش نشسته بودم و گریه می کردم . الانم سرمو چشمام درد میکنه . عینکمم پایینه حوصله ندارم بیارمش. گاهی حس میکنم انصاف نیست که زندگی ما اینجوری باشه .به خدا انصاف نیست . هنوزم دو دلم که همه چیرو بگم .شاید پست بعد , هرچند بدم میاد از پستای رمز دار ولی ...

پ.ن1: بی حسم...مثل قدیم افسرده نیستم ولی از هر طرف نگاه می کنم هیچی نمی بینم . نمی دونم این بغض کی می خواد بشکنه...تا کی می تونم طاقت بیارم

پ.ن2: حلاج شهرم ...کسی نمی داند که دردم چیست

/ 0 نظر / 12 بازدید