یک عدد دنیا...تنها

الان دقیقا همین الان که من دارم این پست رو می نویسم همه بالا دارن شام می خورن ولی من پایین تنها نشسته ام چون انگل هم بالاست و من حتی نمی خوام برای یک ثانیه توی محیطی باشم که اونم حضور داره. اون اصلا برام مهم نیست. بفکر خودمم! نمی خوام وجودم پر از نفرت و عذاب بشه. توی این مدتی که نبوده فهمیدم کمپ بوده برای بار هزارم. و همینطور که پیشبینی کرده بودم از اول! دوباره برگشته با آغوش گرم خانواده... دیگه حرف زدن و حرص خوردن هیچ فایده ای نداره ,این وسط فقط منم که متهم میشم به سنگدل بودن به کینه ای بودن به گند اخلاق بودن . درکم نمی کنن که من نمی تونم هزار بار به یکی اعتماد کنم و چوبشو بخورم. نمی خوام محبتمو صرف چیزی بکنم که هیچ فایده ای نداره. تاریخ اینجا داره هرسال چند بار تکرار میشه و انگار همه فراموشی دارن که یادشون نمیاد چی بهشون گذشته. خسته ام ...دلم می خواست می تونستم از اینجا برم...دور بشم از این محیط و آدما ...روحم بیش از حد خسته است.

خواهر بزرگ سارا از اصفهان اومده و زده زیره کاسه کوزه ها و شرایط جدید گذاشته برای خودش! داداششون از خارج زنگ زده که من اصلا راضی نیستم و اینا. جو بسیار متشنجه! 

هانیه تهرانه و امروز که باهاش حرف زدم یه جوری بود ...

بریدم . دلم می خواد گریه کنم ولی اشکی ندارم. نمی دونم تاحالا این حس و داشتی که تمام وجودت دلت بخواد جایی که هستی نباشه. تمام وجودت بیزاری باشه.

دلم یه شونه می خواد که محکم باشه...که نشکنه. دلم می خواد خالی بشم

/ 2 نظر / 19 بازدید
کبری

ذهنت رو سطل آشغال دیگران قرار نده [خنثی]

جودی ابوت

سلام عزیزم :) انگل کیه؟؟؟؟؟؟ آره تا حالا شده همچین حسی داشته باشم و بخوام گریه کنم و نتونم ! این آغاز ِ افسردگیه !! :((((( اگه فکر میکنی می تونی حرفاتو بهم بزنی و آروم شی من هستم دوستم :)))