آپ

 سلام سلوم سلیم علیکم بر تمام جانداران و ارواح و کلیه ی موجوداتی که به اینجا سر میزنن! چی؟ حالم چطوره؟ خوبم ...خوبم بس که همه احوالمو پرسیدم الان دارم روی کومولوسه چهارم از ردیف بالایی سمت چپ ملق ( ملغ) میزنم . من این همه وخت نبودم یه نفر ازم نپرسید اوی دنیا کدوم گوری هستی؟ زنده ای یا مرده ؟ خبر مرگت بیا آپ شو! هی هـــــــــــــــــــــی روزگار دیگه دلخوشی برای آدم می مونه؟ همینجور دسته دسته موهام بر باد رفت از دست بی وفایی شما یاران. از خطاها و جفاهای شماها که رد بشیم . جوم براتون بگه که . من بسیار بسیار کم خونم , از چند روز پیشم ضعف شدید گرفتم دیگه به نابودی رسیده بودم که طاقت نیاوردم و به هانی زنگ زدم بیا بریم دکتر اونم گفت تو برو من الان میام( بیرون بود) منم رفتم درمونگاه و یه نگاه به صندلیا کردم دیدم خیلی شلوغه بذار یه شماره بگیرم تا هانی میاد معطل نشیم زیاد . وقتی شماره گرفته بودم یه آقای جوونی وایستاده بود کناز پذیرش اومد سمتم گفت بیا بریم! منو میگی؟ یه نگاه پر تعجب بهش پرتاب کردم که چی میگی تو دیگه؟ که دیدم حاج آقا دکتر تشریف دارن و منو راهنمایی کردن سمت اتاقشون...رفتیم تو اونم درو چارطاق باز گذاشت ! و هنوز ننشسته شروع کرد به سوال پرسیدن ! خیر ندیده همش هم سوالای بوق دار می پرسید که مرتبه؟ زیاده؟ چجوریه؟ البته منم خودمو نباختم تو چشاش زل زدم و هرچی می پرسید با پررویی جواب دادم که دیگه بی خیال شد. اومد فشارمو بگیره ...این چیزش که دورو بازو می پیچن بعد باد میکنه دسته آدم می خواد بترکه و دور بازوم بست بعد هی دستمو آروم فشار میداد ول می کرد ! منم عین منگلا چشام داشت از حدقه میزد بیرون یه نگاه کردم که یعنی خوش میگذره؟ ول کن دیگه! خلاصه تا نسخه رو برام پیچید خوب کیف کرد ! همچین اومده بود جلو حرف میزد کم مونده بود بیفته . راه به راه هم چشممو میداد پایین و دستمو صاف می کرد و بالاخره با مصیبت نسخه رو گرفتم ازش و اومدم بیرون دیدم هانی واستاده دم در با لبخند نگام می کنه . رفتیم داروهارو گرفتیم . یه سرم داده بود با دوتا کپسول و 3 تا آمپول بزرگ از این قهوه ایا!!!!!!!!! منم در حد مرگ می ترسم از آمپول ولی وقتی همراهت یکی مثل هانی باشه سم هم بهت بدن مجبورت میکنه بخوری . رفتیم تزریقات و من درحالی که تمام بدنم یخ کرده بود دراز کشیدم . بدترین قسمت آمپول زدن اون تیکه ای که چشماتو بستی هر آن منتظری آمپوله رو بزنه ! عاقا تا زد می خواستم جیغ بزنم !حالا مگه تموم میشد؟ آخرش دیگه نتونستم طاقت بیارم بلند گفتم: آخ! تختای کناری هم پر بود وقتی برگشتم همه با خنده نگام می کردن هنوز درد اون تموم نشده آمپول زنه( چاق هم بود ) اومده میگه آستینتو بده بالا ! باز درد سرم . کلا دستش خیلی بد بود تا فردا صبحش دستم درد می کرد کبودم شده بود. گذشته از درداش اینقدر که با هانی چرت و پرت گفتیم و با تختای بغلی خندیدیم بی حالیم یادم رفت . بعدشم درحالی که دستمو نمی تونستم تکون بدم و رو هوا بود رفتیم آب طالبی خوردیم و رفتیم خونه هامون و من چپه شدم و 2 ساعت خوابیدم . بیردا شدم اسی برام رانی خریده بود .این چند روز اتفاق خاصی نیفتاد . امروزم آهنگ جونی جونوم لیلا رو دانلود کرده بودم  تو کارگاه گذاشتم همه از خود بیخود شده بودن و در حای که کف دستشون باز بود و خیلی ریز می لرزوندن دستارو وسط کارگاه می رقصیدن . .امشبم شارژ نت تموم میشه فکر کنم یکی دوروزی طول بکشه تا وصلش کنیم . دیگه ببینم این دوروزو چه می کنینا ! 

پ.ن1: کفش آل استار دو بند خریدم ذوق دارم بپوشم ( عکسشو میذارم بعدا)

پ.ن2: برا تولد سجاد اسکیت برد ( تخته اسکیت) خریدم 

پ.ن3: امروز باز یاده بعضی از خاطرات افتادم که تحملش برام سخته

پ.ن4: خیلی از حرفارو نمیشه گفت ...همون حرفا آدمو از تو می خوره

/ 0 نظر / 11 بازدید