خونه خاله

روز ششمیه که خونه ی خاله ام، اما اصلا حس نمیکنم اینقدر از شهرم دورم، همسفرام خانومای خوبی بودن همونطور که میخواستم سن بالا و خب تقریبا کم حرف.

اولین سفر تنهاییمه و اولین سفری که یه قرونم تو جیبم نیست! به معنای واقعی کلمه حتی یه قرون. 

همه اینجا سرما خورده ان، منم تا حدودی کوفتگی و گلو درد دارم، اما خب خوش میگذره، این خانواده رو دوست دارم و کنارشون آرومم.

دلم برا کسی تنگ نشده و خب چیز تازه ای نیست.

چند روز دیگه تولد ( ر ) هست، آخرین بار قبل از عید فطر بود که باهاش بعد از پنج شش ماه حرف زدم، بعد از اونهمه مدت که غیبش زده بودو بعد یه دفعه پیدا شد، حرفامو زدم هرچند تند و تلخ ولی چیزی رو تو دلم نگه نداشتم. بنظرم خودخواه ترین آدمِ روی زمین بود، هنوزم همین فکرو دارم اما با وجود تمام اتفاقا خاطرات خوبمونم یادمه، حالا نمیدونم تولدشو بهش تبریک بگم یانه، هرچند که اوندتو زمان غیبتش تولد منو تبریک نگفت...ولی خب نمیدونم تو دو دلی موندم. نمیدونم بعد از همه وقت با وجود اینکه دیگه ارتباطی باهم نداریم و خب اخرین بار این خودم بودم که ارتباط دوباره رو نخواستم ، کاره درستیه که پیام تبریک براش بفرستم یا نه! اصلا نمیدونم...

تونستم با چتری زدن موهام خودمو سره ذوق بیارم

/ 0 نظر / 31 بازدید