ذهن مشغول

چند وقتیه که همش ایده های جدید که به نظرم خیلی متفاوتن به ذهنم میرسن ! خنده داریش اینجاس که هنوز اولین داستانم داره تو قفسه خاک میخوره و تمومش نکردم! یعنی اصلا وقتش رو نکردم. چند صفحه از یه داستان دیگه تو لپ تاپ دارم که راز آلوده و سال قبل نوشته بودمش و اونم هنوز نشستم سرش حالا هفته ی قبل یهویی یه ایده زد به ذهنم و هرچقدر سعی کردم نرم بنویسم چون به خودم قول داده بودم اول اون دوتا رو تموم کنم ولی بازم نشد نشستم و یه چند صفحه ای که یهویی به مغزم هجوم آورده بودو خالی کردم. همیشه موقع نوشتن این حس و دارم که این من نیستم که می نویسم. چه شعر چه داستان همیشه خیلی یهویی و اتفاقی تو جایی که اصلا موقعیتش نیست به مغزم حمله می کنن و تا ننویسم راحت نمیشم. گاهی وقتا وقتی میرم سراغشون و می خونمشون باورم نمیشه که این من بودم که اینارو نوشتم نه از این لحاظ که خیلی خوبن نه! واسه اینکه چیزایی نوشتم که اصلا تو روحیه ام نیست! خیلی دوست داشتم آخر این نوشتنا یه سرانجامی داشت ولی حیف! بعید میدونم روزی برسه که چیزی ازم چاپ بشه! البته کسی از نوشته هام خبر نداره. راستش آدمای اطرافم اصلا تو مود این حرفا نیستن اصلا هم احتمال نمیدن که من بخوام ازین کارا بکنم. چه می دونم منم فک کنم همین نیمچه چیزی که می نویسم رو از بابا به ارث بردم چون بابا قبلا که جوون تر بود و حس و حالشو داشت شعر می نوشت . دفتر شعرشم الان تو یه چمدون قدیمیه! ولی من شعر نو می نویسم بابا کهن! قافیه بندیش خیلی جالبه! من شاید بین تموم شعرام دو یا سه تا شعر قافیه دار داشته باشم . 

به هر حال امیدوارم یه بابا لنگ درازی پیدا بشه بیاد شعراو داستانای منو بخونه ببینه اصلا می ارزه! اگه خوب بود چاپشون کنه و دل این دختر به ظاهر خشن و در باطن لطیف رو شاد کنه. آمیــــــــــــن

من دنیا_ اینجا خونه ی خاله_ آی لاو یو همگی

/ 0 نظر / 13 بازدید