تعریف

سلام . راستش این مدت با خودم لج کرده بودم . همش می گفتم چرا هیچکس برام نظر نمیذاره و از این حرفا ...ولی فهمیدم که من اینجا رو نساختم که دنبال بازدید کننده باشم و نظر ...اینجا خلوتگه منه ...جایی می تونم راحت حرفامو بزنم ..حرفایی که هیچ جا و به هیچ کس شاید نتونم بگم .

این هفته نسبت به هفته قبل بهتر بود ولی خب بازم خبرای بد زیاد بود . اول اینکه برادر آقای ( ح ) به قتل رسیدن اونجور که از شواهد پیداست . این خبر خیلی بدی بود . وقتی اسی داشت تعریف می کرد من گریه م گرفته بود ( روحش شاد ) دیروز و امروز هم مراسم هفت برادر آقای ( ح ) و پدر همون آشنامون بود که مامان و بابا رفتن . روابط توی کارگاه بهتر شده خدارو شکر دیگه کسی با کسی قهر نیست ولی خب همه با هم با زهرا همون دختری که تازه اومده مشکل داریم  . اخلاقای نادرست زیاد داره . دیروز ظهر هم بعد از ناهار بقیه بچه ها رفته بودن حرم مراسم دعا و 3 ,4 نفر بیشتر نبودیم باهم جلسه خود شناسی و سیر تکامل اخلاق و رفتار گذاشته بودیم و اخرش به این نتیجه رسیدیم که رفتارمون خیلی از قبل بهتر شده . چند وقتی هم هست که دایی پنجم و زری مشکوک میزنن . البته زری چیزی به من نمیگه ولی خاله جونم بعله! همش باهم قرار میزذارن و جلسه میذارن حرف میزنن باهم . اونروز با خاله حرف میزدم باهم می گفتیم اینا دیگه خیلی مسخره بازیشون گل کرده . اون همه زور ردین از هم جدا شدین الان باز این کاراتون چیه؟ البته بازم ماها راضی هستیم اگه بخوان باز برگردن به هم . ولی حرفمون اینه که زودتر یه تصمیم درست و حسابی بگیرن تا از بلاتکلیفی در بیان. شوهر خاله هم چند وقتیه که اخلاقش خیلی بهتر شده , هی گل و آلو و لواشک می خره برا خاله و ذوق مرگش می کنه . راستی بابا هم اومد منت کشی به همراه یه عالمه گلابی! و خلاصه دلخوری با چندتا ماچ و بغل برطرف شد . خاله قرار بود فردا عصر تولدشو برا بچه های کارگاه بگیره جمعه برا خانواده ها. ولی امروز فهمیدیم که پسر دایی آمنه ( یکی از بچه ها و دوست خاله) که تو کما بود فوت شده و قرار فردا بهم خورد . خدا بیامرزه ...همین پریروز بود که آمنه بهم اس داد که ختم حمد گرفتن براش و سر نماز یه تسبیح حمد گفتم و از خدا خواستم که شفاش بده ولی انگار عمرش به این دنیا نبوده الان فقط باید دعا کنیم که اون دنیا بهشت نصیبش بشه . این چند وقت از بس خبر مرگ و میر شنیدم ترسیدم . همش با خودم فکر می کنم اگه یکی از اطرافیان فوت بشن من داغون میشم .حتی از فکر کردن بهش اشکم در میاد . همش می خوام رفتارمو تغییر بدم و با همه خوب باشم و بداخلاقی نکنم تا بعدش پشیمون نباشم از رفتارم و از اینکه تا وقتی که کنارم بودن کوتاهی کردم . جناب رئیس هم فردا ناهار دعوت کردن ناهار خونشون . امروز با مامان و خاله و زری و سجاد رفتیم بازار گردی و من یه شال برا خودم گرفتم . مامان یدونه برا هانی ,خاله 3تا برا خودش با یه شلوار جین, زری 2تا با یه جین ! سجادم برا من رانی خرید . و برگشتیم . سجادم تو قطره اشک ریخت که چرا ماها همه خرید کردیم ولی برا اون چیزی نخریدیم . گفتم بهش که من نفهمیدم تو از چیزی خوشت اومده گه بهم می گفتی برات می گرفتم . هرچند وقتی اومدیم خونه بهش پول دادم بره ساندویچ بخره و از دلش در آوردم . قرعه کشی مامان هم افتاد و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که قرضاشو داد و با بقیه ش امشب شام چلو کباب داد به همه. راستی راستی منم بالاخره طلسم رو شکستم و عینکمو عوض کردم . بگین چند شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 118 هزار تومان . ای خدا ته حسابم در اومد . فعلا که سرم شلوغه ولی یه سری عکس گرفتم که سر فرصت میذارم . الان باید برم . 

/ 2 نظر / 2 بازدید
supporter

سلام انجمن تفریحی میتینگ ،مدیربرای بخش های مختلف خودنیازداردازش شمادوست عزیزدرخواست داریم درصورت تمایل پس ازعضویت درانجمن درخواست مدیریت بخش دلخواه خودراداده وجزمدیرهای ماباشید تادرکنارهم جزبهترین های تفریحی ایران باشیم www.meetingiranian.ir

پریسا ادیسه

منم یه عمری اینجوری فکر می‌کردم و برای اینکه کسی رو ناراحت نکنم همه سعیم رو کردم ولی همیشه از همه اطرافیانم ضربه خوردم. . . یه موقعا واقعن نمی‌دونم باید چی کار کنم. . .