8/مرداد/94

 تو اتاقم پشت میز نشستم و از پنجره ی بزرگ روبروم به قرص ماه نگاه میکنم و به خداحافظی امشب فکر می کنم ! همیشه خداحافظی کردن از آدما برام سخت بوده! از همون بچگی همیشه وقتی با کسی خداحافظی می کردم یه جایی وسط قلبم تیر می کشید و اشکام می ریخت پایین! 

امشب از یه آدم قدیمی و با کلی خاطره های شاد و خوب ,از کسی که یه شخصیت صبور و عالی داره ,از کسی که میخواد بره تا برای بچه اش یه زندگی خوب بسازه خداحافظی کردم ,مثل همیشه خوب تونستم اشکام و کنترل کنم تا یه وقت نریزه اما وقتی همو بغل کردیم دیدم قرمز شدن چشماشو و اون لبخنده پر از دلتنگی و سردرگمی برای آینده ! 

اثر انگشت ما رو زندگی هایی که بهشون دست زدیم می مونه ! یه چیزی شبیه به این جمله رو یادمه یه جایی خوندم !

هانی از گربه متنفره ! تقریبا همه ی دوستام از گربه متنفرن! اما من پشیمون نیستم ازینکه آوردمش...

با امروز میشه دوروز که هوس بستنی های اطراف کوهسنگی رو کردم و شرایط جور نشده تا برم! آدما دو دسته اند : یکی اونایی که براشون مهم نیست چی میخورن و ه جوری میخورن و چقدر میخورن, یکی اونایی که طعم و رنگ همه چی براشون مهمه, اندازه و ضررو زیان همه چی براشون مهمه,و از همه مهم تر وقتی یهویی هوس یه چیزی به سرشون میزنه تا نخورن آروم و قرار ندارن! و من دقیقا جز همین دسته ی دومم! چشمام فقط اون بستنیای بزرگ و برج مانند با اون رنگای براق و طعم بی نظیرشو می بینه ! 

/ 0 نظر / 3 بازدید