تولدی دوباره

تولد انگل 21 بهمنه ولی دیشب گرفتن براش ! منکه تا ساعت 5 بعد از ظهر خواب تشریف داشتم .بیدار که شدم مامان گفت بیا کمک امشب براش تولد گرفتیم . حالا من سرما هم خوردم ...دیگه هیچی رفتیم سراغ غذا و اینا ! منکه کادو براش نگرفتم و خوشبختانه هیچکسم چیزی بهم نگفت ( خوبه حداقل تو این مورد بهم حق میدن) هیچی دیگه همه اومدن و کادو دادن و کیک که نه ولی شیرینی خوردن و اخرشم رفتن خونه هاشون . من بودم با یه کوه ظرف! 

بی بی طفلکی که گفتم زونا ( ذونا,ضونا,ظونا) گرفته !( اخرشم من نفهمیدم چجوری نوشته میشه) من تا حالا دونه هاشو ندیده بودم ولی دیشب قبل از اومدن بقیه که پایین نشسته بودیم حرف میزدیم نشونم داد . یعنی دنیا جلو چشمام سیاه شدا ...من فکر می کردم دونه های ریزه که فقط می خاره ولی دونه نبود که شاه دونه بود! بیشتر شبیه تاولای بزرگ بود که ترکیده باشه . نمی دونم بیچاره چجوری تحمل می کنه ! دلم می گیره از اینکه می بینم این همه بیماری داره . دیشب با خودم فکر می کردم چقدر زود برای هممون عادی شد که بی بی نتونه راحت راه بره ,که باید خونه نشین باشه. بی بی که همیشه تنهایی کل شهرو می گشت و حم به ابرو نمیاورد حالا....

/ 1 نظر / 3 بازدید