و دوباره خاستگار

امروز روزی بود که بعد از مدت ها دوباهر یه حس رو تجربه کردم ولی اصلا احساس خوبی نداشتم.خاستگار و خاستگاری های سنتی همیشه توی ذهنم یه موضوع احمقانه و خنده دار بوده هست, درست یادم نمیاد از کی این عقاید توی وجودم جا گرفت ولی میدونم سالهاست که طرز فکرم همینه , حتی توی خاطرات تیره و تارم. 

سعی کردم کاری رو بکنم که هر دختر خوبی توی همچین موقعیتی انجام میده ! از صبح مشغول مرتب کردن خونه شدم و عصر که شد یه دست لباس مرتب اتو کشیده پوشیدم و به خودم در حده معمول رسیدم و منتظر اومدنشون شدم ! بعد از اون همه دعوا با مامان آخرش به این نتیجه رسیدم که بذارم همه بیان منم کار خودمو بکنم تا دیگه اینقدر نخوام حرص بخورم ... خلاصه اومدن و بعد ازینکه مامان ازشون پذیرایی کرد منو صدا کردن و رفتم پیششون! ساکت و آروم نیم ساعت تمام نشسته بودم منتظر تا بالاخره کی یه ناجی پیدا میشه تا منو از زیر نگاه های سنگین اون مادرو دختر نجات بده ! تا بعد ازینکه درباره ی تمام اتفاقات و وضعیت آب و هوا و غیره مادر گرامیشون پیشنهاد دادن بریم برای صحبت! از خدا خواسته بلند شدم و درحالی که با مکث راه میرفتم وارد اتاقم شدیم و من همون طوری که قرار گذاشته بودم روی صندلی چرخدار نشستم چون اگه احیانا خاستگار محترم می نشست روشو میخواست بهش تکیه بده معلوم نبود چه صداهایی ازش دربیاد. چند دقیقه ای به سکوت گذشت تا طاقت نیاوردم و شروع کردم به حرف زدن , درست مثل همیشه تنها این من بودم که حرفی برای گفتن داشت و سوالی برای پرسیدن ! برام عجیب بود که چرا تمام صحبت هاش به وضع مالی و کارش ختم میشه در صورتی که هیچ کدام از سوالا و حرفای من در اینباره نبود! وقتی درباره اخلاقیات و زندگی مشترک حرف میزدم صورتش درست مثل یه علامت سواله بزرگ بود ! اونجا بود که فهمیدم هیچیکدوم از حرفامو نفهمیده, مثل آدمی که زبان یه کشوره دیگه رو بلد نیست! و بالاخره بعد حدوده نیم ساعت حرف زدن که تنها از جانب من بود وقتی برای بار هزارم و آخر ازش پرسیدم حرفی برای زدن نداری؟ یا سوالی برای پرسیدن؟ تنها یه جمله گفت: " من جواب تمام سوالامو گرفتم!" و با یه ببخشید اتاقو ترک کرد و بعد ازینکه برگشتیم پیش بقیه با گفتن اینکه باید بره سرکارش و دیرش شده از خونمون رفت ! مادر و خواهرشم بعد از چند دقیقه حرف رفتن! و من موندم با یه خیال راحت که همه چی جوری تموم شد که جایی هیچ حرفی به من نیست! بی بی ازین ناراحت بود که چرا اینقدر بی ادب بودن و دسته خالی اومده بودن,خاله  ازینکه چرا پسره با موتور اومده بود و مامان ازینکه ...حقیقتش درباره مامان مطمئن نیستم. اما خودم خوشحالم...امشبم گذشت و اینکه گذشت و دوست دارم...اون لحظه ای که از اتفاقای بد رد میشم و یه نفس راحت می کشم و خیلی دوست دارم...

پ.ن: مثل همیشه از نت دور بودم و این پست متعلق به هفته ی گذشته ست

/ 0 نظر / 27 بازدید