گرفتاری های منه بیمار

این هفته دو روز نرفتم سره کار چون شکمم به شدت درد می کرد دوشنبه و امروز ! عصری هانی زنگ زد گفت کجایی می خوام پودر کیکا رو برات بیارم! منو میگی؟؟؟؟ پرسیدم مگه امروز چندشنبه ست؟ گفت : چهار شنبه!!!!!! وای یه داد بلند کشیدم نــــــــــــــــــــــــــه! بهم گفت اینقدر حالت بده که روزهای هفته هم از دستت در رفته ؟ کجای کاری امروز باید بری برام کادو بگیری! وای آره فردا تولد هانی رفیق گرمابه و گلستان منه و من محض رضای خدا یه پونصد تومنی هم تو جیبم نیست و فردا صبح هم باید برم خونشون . بخدا موندم چه خاکی به سرم بریزم ! این هفته هم با این وضعی که من رفتم سره کار کلا ماسیده ! تازه بعد از ظهر پول می گیرم . مامان هم نداره بهم بده ! یعنیا رسما باید برم خودسوزی کنم با این روحیه ی آینده نگرم ! هفته بعدم باید اولین قسطه لب تابو بدم ! یکی بیاد منو از این حالت سردرگمی و هنگی در بیاره . اینقدر ذهنم درگیر شده که به کل درد شکم مکم از یادم رفته ! وای خدا خودت به دادم برس ...این تن بمیره نذار ضایع بشم و دست خالی برم پیشش ...

فردا میام با چند تا عکس و ماجرا که یا رسوا شدم یا بخیر گذشته دیگه

/ 0 نظر / 20 بازدید