دوباره بازی

نتیجه ی چند روز بی وقفه کار کردن شد بازی درآوردن این قلبی که هروقت بخواد اذیتم میکنه...

تا عصری مشغول بودم و مثل همیشه میخواستم همه کاراو تا آخر شب تموم که یهو بیحال شدم و هرچقدر خواستم باهاش مقابله کنم نتونستم و دست از کارکشیدم.

شام همه خونمون بودن و به شدت ناراحت بودم ازینکه نمیتونستم قشنگ پیششون باشم و باهم بگیم و بخندیم. یه گوشه نشسته بودم و فقط نگاه میکردم. 

موقع غذا خورن کنار بی بی نشسته بودم و نگاه خیره شو وقتی لقمه ها همش از دستم ول میشد تو بشقاب و حس می کردم اما به روی خودم نیاوردم.

گربه ام روی پام خوابه ...خیلی جالبه همیشه فکر میکردم گربه ها موجوداته خودخواه و بی وفا و نمک نشناسین اما هر وقت حالم گرفته ست میاد , نگام میکنه یه میوی کوچویک میگه و سرشو میذاره رو دستم...

این جریان بارها تکرار شده و بهم ثابت شده که حس میکنه منو.

پنجشنبه تولد دعوتم و نگرانم که چی بپوشم چون آدمایی که باهاشون رودربایستی دارم زیادن


/ 0 نظر / 20 بازدید