عاشورا، سفر

دیروز باز یه روز اعصاب خورد کنِ دیگه بود،

با سختی خودمو از تخت جدا کرده بودم و یه فلاسک پر دمنوش درست کردم و گذاشتم بالای سرم تا در طول روز بخورم، بعد از چند ساعت خواب وقتی بیدار شدم دیدم فلاسک نیست، بعد از پرس و جو فهمیدم دمنوش منو ریختن و فلاسک و پر از چایی کردن...از حرص میخواستم دونه دونه موهامو بکَنم.

دیشبم نتونستم هیئت برم، غم انگیزه که زیارت عاشورامو هم نخوندم.

درباره تغییر جریانِ سفر با مامان حرف زدم و قبول کرد، دیشب با هانی بلیط قطارهارو چک کردیم و خیالم راحت شد که بلیط به اندازه کافی هست. دوشنبه میرم که بلیطم رو بگیرم، اگه اوضاع بر وفق مراد باشه چهارشنبه شب حرکت میکنم، شاید خاله بیاد راه آهن دنبالم، اگه نیاد باید با مترو یا تاکسی برم و خب ترجیح میدم خاله بیاد تا تنها مجبور نباشم این مسیر رو برم.

قراره امروز مثل هرسال با خاله کوچیکه شله زرد بپزیم، صدای مامان از آشپزخونه میاد ، از ساعت هفتِ بیدارم، چرا نمیتونم صبحا زیاد بخوابم؟

دیشب دو ساعت تمام با خاله ، بعد دوساعت تمامِ دیگه با هانی از پشت تلفن حرف زدم.

خدایا این عادت غیبت کردن از سرم بیفته!اینکه وقتی کسی ناراحتم میکنه باید پیش یکی غرغر کنم و حرف بزنم از سرم بیفته.

هنوز به هیچکدوم از بچه ها چیزی درباره سفر نگفتم...

/ 0 نظر / 24 بازدید