مهر نود و شش

دیشب هیئت نرفتم، روی تخت نشستم و پتو پیچ شده زیارت عاشورامو خوندم، دلم اونجا بود...میخواستم شبی که قراره نذرمونو بدیم باشم.

قراره سفرمو با هانی کنسل کردم،دو هفته بعد تنها میره، منم تصمیم دارم آخر همین هفته برم، امید دارم که میشه، خداکنه بشه.

رفتار بی ادبانه ی آدما اذیتم میکنه، مدام تو سرم تکرار میکنم آروم باش، ده بار ،بیست بار ! ولی از یه جایی به بعد دیگه نمیشه بی تفاوت موند. این شد که دیروز از وسط درست کردن نذری بلند شدم اومدم خونه، نتونستم اعصابمو کنترل کنم.

خدایا این عصبی بودنام کم بشه و یه کمی آروم بشم،

خدایا سفرم بی دردسر بگذره،

خدایا بابا به آروم بودنش ادامه بده،

خدایا مدرسه سجادو بیشتر ازین عوض نکنه،

خدایا یکم فرهنگ و ادب تزریق بشه تو جامعه،

خدایا همه چیز مثل تصوراتم با آرامش سپری بشه.

/ 0 نظر / 23 بازدید