: (

هی دیشب تا 3 بیدار بودم ! ساعتمم گذاشته بودم برای 8 که بیدار بشم و کارامو بکنم زود برم کارگاه ولی صبح زنگ نخورد و 9 با صدای در زدن مامور آب بیدار شدم . یک آرایش غلیظ کردم همینجوری هوسی آخرش آماده بودم که راه بیفتم ولی درست در لحظه ی آخر که به خودم توی آینه نگاه کردم ‘ گفتم چه خبره؟ مگه کجا می خوای بری؟ این همه سنگینی رو روی صورتت چه جوری می خوای تا شب تحمل کنی؟ خلاصه وجدان جان حسابی زد تو سرم و رفتم خوب صورتمو شستم و خشک کردم مثل یه دختر خوب رفتم کارگاه . اونجا هم که تعریفی نداره ! همچنان با زری قهرم . دیشبم شام خونه ی دایی بودیم فکر کردم زری نمیاد ولی در عین ناباوری دیدم اومد ...هیچی دیگه خورد تو پرم ...زیادم سعی می کردم تو محیطی که هست نباشم. دیشب شوهر خاله یه حرفی بهم زد که هم یکمی ناراحت شدم بلند شدم زدمش هم خندم گرفته بود . ولی هرچی حرف میزد جوابشو نمی دادم . وقتی داشتم کفشامو می پوشیدم بیایم خونه گیر داده بیا می خوام یه چیزی بهت بگم حالا هرچی من می گم با من حرف نزن مگه ول می کرد آخر سرم منو کشونده یه گوشه در گوشم میگه : ببین یه کاری کن تو کارگاه جو زیاد متشنج نشه ! منم قاط زدم با صدای بلند گفتم برو بابا خبر نداری یکی باید بیاد منو جمع کنه تو داری از من می خوای رابطه ی زنتو با خواهرت خوب نگهدارم؟ اونم بیچاره گرخید . توی راه هم تا می تونستم با مامان حرف زدم و خودمو خالی کردم . پنج شنبه ایه از بس عصبانی شده بودم و توی خودم ریخته بودم سرم و کمرم و پاهام اینقدر درد گرفته بود که نگو ... . خلاصه مشغول کار بودیم که خاله گفت می خواد با آمنه ( دوستش که از بچه های کارگاه هم هست) بره بیرون بعد از ناهار بر می گرده منم برم یش هانی. به هانی پیام دادم . زنگ زد گفت رفته بیمه شونو تمدید کنه . ولی سعی می کنه زود بیاد منم الان اومدم خونه منتظرم هانی زنگ بزنه تا برم خونشون . 

پ.ن1: دختر عموی دومم هم دیروز رفته بودن خرید ...فکر کنم تولد اما رضا عقد کنن

پ.ن2: پریشبا با بی بی 

/ 0 نظر / 17 بازدید