مهمون. باشگاه.خزعبلات

مهمون داشتیم امشب! از اقوام پدری که تهران زندگی میکنند!

نمی تونم حرف بزنم ! خیلی به خودم فشار بیارم درحده یکی تو کلمه به سختی! دهنم بخاطر آفتی که زده کاملا نابود شده! امروز بابا رفت و برام یه قطره خرید اونو میزنم به شدت میسوزه و اطراف آفتم سفید و چروک شده!

بخاطر باشگاه رفتنم تمام ماهیچه های بدنم درد میکنه! موندم فردا چجوری میخوام حرکات و انجام بدم! 

دیروز مامان گفت یه کار برات پیدا کردم ! رفتم یه هتل گفتن یه نفررو می خوان برای قسمت پذیرش! حقوقش و ساعت کاریشم خوبه! گفتم مادر من نمیگن تحصیلات؟ گفت نه بابا گفتن کار کردن با کامپیوترو یادداشته باشه خوبه! نمیدونم میشه یانه! فعلا که دیگه حرفی نشده! اگه دوباره گفت شاید رفتیم دیدیم و رفتم!!!!

این هفته پول قرعه مو نداشتم و ندادم! حالا هفته ی بعد باید دوبرابر بدم! حسابی تو گل گیر کردم! پول باشگاه روهم کامل ندادم! ولی ازونجایی که پررو تشریف دارم بروی خودم نمیارم! 

بابا خوشحاله از باشگاه رفتنم میگه اینجوری کمتر مریض میشی! نمی دونم چرا چند وقته به بابا که نگاه می کنم گریه ام می گیره!

هانیه از سفرش به گرگان یه فنجون برام آورده که هشت لیتر توش جا میشه! وقتی باهاش چایی میخورم و راه میرم شکمم شالاپ شالاپ صدا میده!

هواهم بازیش گرفته ...5 دقیقه گرم و آفتابی , نیم ساعت سرد و بارونی و باز ....

نسبت به رفتارام عذاب وجدان دارم! اینکه روزا خیلی غیر معمول شاد و خندونم و شبا غیر معمول تر آروم و محو حتی خودمم سردرگم کرده! حس میکنم صادق نیستم  

بالام , 3 برادرانم هفت پادشاه رو خواب می بینن و پایین مامان و بابا خلوت دنج منو تصرف کردن! خیره شدم به صفحه ی کوچیک روبروم و نورش با شدت میزنه به چشمم و نهایت تلاشم رو میکنم تا انگشتامو آروم روی کیبورد حرکت بدم تا بیدار نشن! 

دیروز برای مامان وبلاگ ساختم ,خیلی وقت پیش ها باید اینکارو میکردم! امروز براش توضیح دادم ولی گمون می کنم هیچی از حرفام نفهمید! 

در همین لحظه تمام تلاشام بی فایده بود و 

اسی: دنیا؟

_ هوم؟

اسی: ساعت 1 شده ها تو فردا نمیخوای زود بلندشی؟

_ .....

ودوباره خواب و نمی دونه که من حتی اگه اینجا نباشمم تا دیروقت خوابم نمیبره!

چشمام درد میکنه...

/ 1 نظر / 4 بازدید
آقاي جـــــــــــــــوگير

حالا هي ما هيچي نمي‌گيم هي پولا رو با كلاس‌هاي مختلف خرج بكنين. يه ذره به هم به فكر جهيزيه باشين. انجمن حمايت از پدران فداكار [نیشخند]