درهم!

همه چیز درهم و برهم شده! اون از رنگ نارنجی موهای من! اون از ماجرای طلاق اون دوتا که افتاده برای امشب که نمی دونیم با وجود بابا چجوری میخواد توی خونه ما اتفاق بیفته! اون از ماجرای تهران رفتن ما که همچنان بین زمین و آسمون معلقه! اونم از مهمونی دیشب خونه هانی اینا .اونم از قطع شدن نت ما! اوف

دیروز صبح بعد از مخلوط کردن چند تا نصفه رنگ باهم و زدنشون به سرم  دست آخر موهام نارنجی شد!. ظهر هم که رفتیم خونه بی بی و دایی ششم چنان کوبنده زد تو ذوقم که حسابی ناامید شدم. خواهر بزرگه هانی که با مامان دوسته هم صبح زنگ زد که شب مهمونی خونه ی جدیدشو گرفته و من و مامان رو دعوت کرد ,خلاصه بعد از ظهر با مامان حاضر شدیم که بریم ,منم یه زنگ به هانی زدم که خونه هستی یا نه ؟ که خانوم کلاس تشریف داشتن و گفتن بعد از 8 میرن خونه. منم از همونجا رامو کج کردم و به زری زنگ زدم بیا بریم ول بگردیم اونم که طبق معمول پایه!.اینقدر با زری دردودل کردیم و حرف زدیم که نفهمیدم اون چند ساعت چه جوری رد شد تا اینکه هانی زنگ زد و گفت بیا . منم که اصلا دوست نداشتم برم ولی خب خیـــــــــــــــلی اصرار کرد دیگه نتونستم چیزی بگم بالاجبار رفتم. چشمتون روز بد نبینه خونشون اینقدر شلوغ بود که من برای چند ثانیه هنگ کردم  . راستشو بخوای اصلا با فک و فامیلای هانی اینا حال نمی کنم. همشون یه جورین راحت بگم خیلی خودشون رو می گیرن. مامانم که همش مشغول کمک کردن بود . حالا وضعیت احمقانه من اون وسط ! هی می رفتم تو پذیرایی ...دو دقه می نشستم با می دیدم تنهام می رفتم تو آشپزخونه ...می دیدم اونجا هم زیادم . باز می رفتم توی اتاق کوچیکشون . خلاصه تا آخر شب من هی قل می خوردم اینور و اونور.خیلی بد بود هانی هم بیشتر پیش فامیلاشون بود که با خواهرش از تهران اومده بودند و من بیچاره اون وسط تهنای تهنا اینقدر حس بدی بود که نگو همش به درو دیوار نگاه می کردم.آخرشم داداش بزرگه هانی مارو با ماشین رسوند خونه . اومدم دیدم اسی نشسته پشت نت و یه جورایی هم خودشو گرفته . نت رو هم وصل کرده بود ولی وقتی ازش پرسیدم گفت یه کوچولو شارژ کردم . که یعنی زیاد استفاده نکن . منم دیدم خیلی بی حوصله ست بی خیال دانلود کردن سریال شدم . این سریال هم توی قسمت5 گیر کرده اعصابم بهم ریخته. چند شبی هم هست که همش خواب می بینم با بابا درگیری دارم دیشبم از خواب پریدم .الانم بعد از یه عالمه لباس شستن نشستم اینجا . از وقتی ماشین لباسشویی خراب شده پدره من و مامان دراومده . هی هم بابا واسه خریدش امروز و فردا می کنه. 

پ.ن1: کاش بشه بریم تهران . کاش بابا دست از لجبازی برداره.

پ.ن2: دیشب توی اون وضعیت ضایع شونه مم درد گرفته بود کم مونده بود اشکم در بیاد

پ.ن3: تا وقتی که مودم رو درست و حسابی شارژ کنیم کمتر میام.

دوستتون دارم

/ 2 نظر / 2 بازدید
خرید اینترنتی

سلام دوست و همکار عزیزم سایت بسیار خوب و عالی دارید و اگر ازش پشتیبانی بیشتری کنید خیلی عالیتر میشه. دوست عزیزم من مایل به تبادل لینک با شما هستم همکار عزیزم در صورتی که با تبادل لینک موافق هستید حتما به سایت من که سایت خودتون هست تشریف بیاورید و بگید با چه نامی لینکتون کنم و اگر مایل به تبادل لینک بودید من را با عنوان خرید اینترنتی لینک کنید. هم اکنون سایت من (رتبه در گوگل 3) . خوشحال میشوم به سایت من یک سری بزنید و نظر زیبا تون را بگید هم اکنون آمار روزانه سایت من بین 2000 تا 3000 هست. http://javanbazar.com منتظر نظر زیباتون هستم. یادت نره حتما بیا...

ملينا

[ماچ] ايشالله همه چي درست ميشه[ماچ]