سیسمونی, تولد

صبح مامان خیلی هیجانی ( طبق عادت همیشگیش) اومد بیدارم کرد که پاشو تا کارارو بکنیم دیرمون نشه برا سیسمونی " ف " خواهر هانی هم می خوایم بریک خرید . ! بیدار شدم و صبحونه رو حاضر کردیم و غذا مذا و کیک و اینا برا بابا درست کردیم که با خودش ببره.بعدش لباس پوشیدیم و سر راه رفتیم دنبال خاله تا باهم بریم خرید کنیم . گشتیم و گشتیم تا اینکه منو مامان باهم یه پتو نوزادی خریدیم خاله هم یه ست 5 تیکه ! و خوشحال و شاد و خندون برگشتیم خونه . مال خاله رو مکعبی کادو کردیم و یه روبان سبز رنگ همرنگ کادو و لباسش دورش زدم و رفتم سراغ خودمون . پتو رو لوله کردم و دوتا کادو رو که از این زرورقی ها بود دورش مدل شکلاتی بستم و دوسرش روبان قرمز زدم و لباس پوشیدیم و رفتیم سیسمونی ! آمنه هم باهامون اومده بود! خلاصه همه بعد از ناهار زدن و رقصیدن و خندیدن ! البته من فقط خندیدم چون هرچی همه اصرار کردن بابا پاشو بیا وسط یکم گفتم نه ! چون اصلا از فک و فامیلای هانی اینا خوشم نمیاد بخاطر همین اصلا تو مجلساشون پا نمیشم . بعدشم که کادوهارو باز کردن و برگشتیم. منو مامان چون بی بی حالش خوب نبود از همون ور رفتیم بی بی رو بریدم دکتر که گفت زونا ( ذونا,ظونا,ضونا) گرفته . باز خبر از غیب رسید که امشب زندایی پنجم تولدشو گرفته از اونجا بی بی رو راهی کردیم خونه اونا و باز منو مامان بدو بدو رفتیم دنبال کادو خریدن . مامان یه لباس کلوش بنفش و منم یه روسری کرم براش خریدم و اومدیم خونه لباس عوض کردیم و رفتیم . عاقا تا درو باز کردم یک عالمه برف خورد تو صورتم ! وای خدای من عین تو فیلما داشت برف می بارید . آسمون پر بود از برف های پنبه ای! با کلی شوق و ذوق رفتیم خونشون و برگشتیم . خلاصه شب خوبی بود نسبتا! ولی خدایی من موندم تو کاره این جمعه ها! بقیه جمعه ها زیاد تر می خوابن و کمتر کار می کنن ! ما برعکسیم . صبح زووووووووود بیدارمون می کنن و بیشتر از هر روز دیگه ای ازمون کار می کشن! تازه فردا هم اولین روز باشگاهه . و گفتن باید با لباس قرمز بیاین ! منم امروز فرصت نکردم بخرم هیچی دیگه اس دادم به آمنه میگم اشکالی نداره؟ یه وقت نشه راهمون ندن؟ با خونسردی میگه نه بابا فوقش میریم یه وری صبحونه می خوریم . ای خدا از دست این بشر راحت و ریلکس! با این برفی که من می بینم شدید داره میباره نمی دونم فردا چجوری برم ؟ 

/ 0 نظر / 13 بازدید