هستم, بطور غیر قابل درکی

حس می کنم هر حرفی که میزنم و هر کاری که میکنم باعث میشه همه رو ناراحت کنم. یه روز مامان و خاله نشسته بودن شوخی شوخی ولی کاملا جدی بهم گفتن نباید خیلی جاها خیلی از حرفا رو بزنم , نباید همیشه رک همه چیزو بگم, نباید حقیقتارو به همه بگم, چند وقته من و مامان همو نمی فهمیم .مامان خیلی زود از هر حرفی که میزنم چه اتفاقی یا شوخی ناراحت میشه و به دل می گیره با حرفامو یه جور دیگه برا خودش معنی میکنه و من واقعا دیگه نمی دونم باید چیکار کنم ؟ 5شنبه هفته قبل همه شام خونمون بودن ولی دایی دوم همش پایین نشست و اخرشم برا شام نموند و رفت و من همش تو فکر بودم که چی شده ! امروز که اتفاقی از مامان پرسیدم میگه بخاطر تو بوده!!! شاخ در آوردم . میگه اونشب وقتی از در اومد تو سرت تو گوشیت بود بالا سرت واستاده بود دستشو دراز کرده بود ولی تو اصلا برنگشتی بهش نگاه کنی اونم فکر کرده تو خوشت نمیاد اون بیاد خونمون پاشد رفت! حالا من اصلا از این اخلاقا ندارم که از این کارا بکنم ,بعدشم همه فکر کنم باید تو این همه سال رفتار منو شناخته باشن و بدونن که هرچقدر که از یکی بدم باید ولی اونقدر بی تربیت نیستم که وقتی کسی دستشو بطرفم دراز کنه بی محلی کنم. بشدت از نظر من رفتار بچگانه داشته که حتی نیومده بهم بگه تو چرا اینجوری کردی تا من سوتفاهم رو برطرف کنم .آدم باید به سنش یه نگاه بندازه بعد رفتار کنه ,یه درصد نباید احتمال میداد که من حواسم نبوده تو اون شلوغ پلوغی؟ حالا خنده داریش اینجاست که من اصلا یادم نمیاد اونشب کی دایی اومد و کی من همچین رفتاری کردم؟ مامان هم حق رو میده به دایی و هرچقدر که من با دلیل و منطق حرف زدم فایده نداشت. یعنی اینجوری چیزا اصلا تو کتم نمیره , اصلا نمی تونم با این رفتارا کنار بیام و برم از طرف عذرخواهی کنم .نمی دونم شاید زیادی مغرورم. امشب باز رقیه بهم پیام داد که دوستیامون تاریخ مصرفی بوده و همه همدیگه رو گذاشتیم کنار و من فکر می کردم دنیا یه دنیای دیگه است ولی... واقعا نمی دونستم چه جوابی بهش بدم . چون این چند ماه اخیر اینقدر مشکلات و دردسر زیاد داشتم که حتی امروز زنگ نزدم به بابا روز پدرو تبریک بگم , از 100 تا پیام که خاله بزرگه از تهران بهم میده شاید یکیشو جواب بدم , سمانه از زنجان ازم دلخوره ,فاطمه هم همینطور, حالا رقیه و رویا هم روشون اضافه شدن! گوشی من در طول روز همش اینور اونور پرته ,اصلا حال اینکه بشینم بگردم یه پیام خوشگل پیدا کنم و برا تک تک آدما بفرستم و ندارم یا یادم میره . 

خلاصه الان سردرد خیلی بدی دارم . دلم نمیخواد کسی ازم رنجیده باشه. نمی دونم چرا هیچوقت هیچکس رو نمی تونم از خودم راضی نگهدارم و اینکه می بینم همه همش اخلاق و رفتارمو انتقاد می کنن خیلی منو ناامید میکنه .

اشکال من چیه؟ غیر از اینکه وقتی رفتار و کار اشتباهی ببینم رک حرفمو میزنم و الکی سعی نمی کنم دورو رفتار کنم . غیر از اینکه با وجود تمام مسائل سعی می کنم کاری کنم تا لبخند رو لبای مامان بشینه ولی اون بجاش بیشتر ازم ناراحت میشه و همش فکر میکنه من چقدر سرخوش و سطحی نگرم و هیچی رو درک نمی کنم. 

خسته شدم از بس تلاش کردم خوب باشم وهمه ازم راضی باشن و اخرشم می بینم هیچی به هیچی. 

کی میتونم اونجوری زندگی کنم که خودم می خوام؟ کی برا خودمم؟ کی اختیار همه چیز دست خودم میاد؟ کی خودم حق دارم انتخابای زندگیمو انجام بدم . 

فکر می کنم زندگی یه دختر همش دست اینو اونه. تا زمانی که خونه بابایی , بابات و مامانت برا انتخاب می کنن که چجوری باشی ,چی بپوشی ,کجا بری! وقتی ازدواج کردی شوهرت این اجازه رو بهت میده که آیا حق داری این ظاهرو داشته باشی یانه؟ حق داری با دوستات معاشرت کنی یا نه؟ حق داری با فلان مرد حرف بزنی یانه؟ حق داری مسافرت بری یانه؟ که اگه بگه نه تو بعنوان همسرش حق هیچکاری رو نداری .چرا؟ چون شوهرته!!!و پدرت مادرت نزدیک ترین کسات قانون و همه و همه حق و به اون میدن و تو محکومی تمام عمرتو طبق خواستهی دیگران زندگی کنی و مثل یه عروسک باشی که بقیه هرجوری خواستن تورو با بازی در بیارن.

من نمی خوام طبق خواسته ها و نظرات دیگران زندگی کنم مخصوصا الان که می دونم هرچی بیشتر با همه چیز کنار بیای بدتر میشه. دارم دیوونه میشم تا کیلومترا آدمای دوربرم تاریکن! 

دلم یه شونه می خواد که سرمو بذارم روشو گریه کنم از ته دل و اون هیچی نگه , هیچی نپرسه ,فقط باشه تا من خالی بشم .تا حس کنم یکی هست کنارم که منو میفهمه ! خیلی سخته هیچکس تورو نشناسه ..تورو نفهمه. قلبم درد میکنه

/ 0 نظر / 4 بازدید