سردرگم نویسی

تقریبا از چند روز قبل از عید دیگه هانی رو ندیدم بجز اون شبی که با مامان و خواهراش اومده بودن عید دیدنی که هیچ حرف خاصی بینمون ردو بدل نشد و فقط گاهی که باهم چشم تو چشم می شدیم بهم لبخند میزدیم! 

حقیقتش دلم براش تنگ شده ولی خیلی ازین دلتنگی و دوری عذاب نمی کشم! 

فکر می کنم دارم کم کم عادت می کنم به این تنها بودنه! اینکه بیشتر روزو پایین باشم و چند صفحه ای کتاب شعر یا رمان هایی که داستانای تکراری و خسته کننده دارن بخونم و تو گوشیم بگردم دنبال یه عکس تا به دلم بشینه و طراحیش کنم با همون یدونه مدادی که دارم ! هراز گاهی هم که یه حسی به سراغم میاد دفتر قدیمی مو باز کنم چند خطی به قصه ای که خیلی وقته داره خاک میخوره اضافه کنم ! 

حس شعرم که خیلی وقته پریده ! و همون بهتر که دیگه نیست تا کمتر غمگین نویسی کنم ! 

میدونم این دوره هم تموم میشه مثل همیشه! خواهر اون رفته خاله ی منم فردا میره و دوباره همه چی مثل قبل میشه! هرچند که هانی دانشگاه داره  و دیگه کمتر از پیش همو می بینیم! ولی می دونم هانی عضو جدا نشدنی تو زندگی منه! یعنی حتی اگه بخوام نمیشه که بشه! از همون روزای اول با من بوده ! حتی وقتایی که هشت ماه همدیگه رو نمی دیدیم بازم کنارم بوده حداقل توی ذهنم! از همون وقتی که همسایه ی روبروییمون بود تا حالا که بهترین دوستمه! 

مامان همیشه میگه هانی برا تو مثل خواهرت می مونه,من فقط لبخند میزنم ولی توی دلم راضی نیستم از گفتن این حرف! دوست دارم هانی برام همون دوست باشه و توی همین جایگاه باقی بمونه ,می خوام به عنوان کسی که هیچ نسبتی باهام نداره کنارم باشه ! نمی خوام اینقد بهم نزدیک بشه ,چون وقتی یکی زیادی بهت نزدیکه نمی تونی راحت باهاش حرف بزنی ,نمیتونی خیلی چیزارو بهش بگی ,نمی تونی خودت باشی! 

من شب و از روز بیشتر دوست دارم ! به هزارو یک دلیل...

پ.ن: با بابا یه قفسه کتاب درست کردیم که رنگش آبیه!

/ 0 نظر / 6 بازدید