حال این روزها

نبودم بازم خیلی خیلی نبودم...

همه چی بهم پیچیده...هیچ راهی هموار نیست نه برای من نه برای هیچکس...

ماه رمضان باشگاه نرفتم و دوباره از دیروز شروع کردم و الان کل بدنم درد میکنه.

دیروز خودمو وزن کردم 46 کیلو بودم ...برای اولین بار تو زندگیم به این وزن رسیدم ! منی که نوجوونی 54.56 بودم و بعد وزنم روی 51 ثابت شد تا عید امسال یهو چنان کشیدم پایین که تگه قبلا تلاش می کردم لاغر بشم الان تمام تلاشم اینه ازین لاغر تر نشم! نسبت به قدم وزنم یکم زیادی داره کم میشه! 

همدم این روزام شده یه بچه گربه ی ناز و ملوس که اسمشو گذاشتم کوین ( kevin) هنوز کاری پیدا نکردم تا پول داشته باشم و ببرمش پیش دامپزشک تا واکسناشو بزنه! شبا کنار هم می خوابیم و صبح زود منو از خواب بیدار میکنه تا برای باشگاه خواب نمونم !  این روزا بیشتر وقتم با آمنه میگذره...باهم باشگاه میریم...بیرون میریم...خونه هم میریم. 

خاله بیمارستانه...مامان رفته بلیط بگیره و بره پیشش ازش مراقبت کنه! اینا عواقب یه نوزاد دوماه ی ناقصه که خاله رو تا دم مرگ برد! دیروز تا شنیدم فشارم افتاد ...گریه کردم ...خیلی. خاله رو یجوری دوست دارم که کسی رو اونجوری دوست ندارم . یجورایی خاله یه نمونه یکم بزرگتر از خودمه! خیلی خوشحالم که اختلاف سنیم با خاله هام کمه و می تونیم حرف همو بفهمیم .هرچند با خاله کوچیکه زیاد آبم تو یه جوب نمیره ! 

شکل زندگیش ,شوهرش , هر چیزی که بهش ربط داره باعث میشه حرص بخورم و یه قدم به این نزدیک بشم که مجرد موندن صدها هزار بار بهتره.

/ 2 نظر / 5 بازدید
نیلوفر

ممنون موفق و پیروز باشید.[گل][گل]

3پید

لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ .. از گرما می نالیم ، از سرما فرار می کنیم در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ: ﻣﺪﺭﺳﻪ .. ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .. ﮐﺎﺭ .. ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ! ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ … [گل]