روزمرگی!

دیروز از بعد از نماز صبح دیگه خوابم نبرد. مامان و اسی و انگل هم برای کاری رفتن بیرون و فقط منو سجاد تو خونه موندیم. منم مجبور شدم برای اینکه سجاد تنها نباشه تا ساعت12 که مامان اومد و من می خواستم راه بیفتم که سجاد اومد بهم گفت دستت درد نکنه خیلی ممنون که پیشم موندی! حالا منو بگو رفتم تو شوک و فقط یه سر تکون دادم و هندزفری زدم و رفتم کارگاه. تا ظهر با زری سرسنگین بودم سره ماجرای روز قبلش ولی بعدش طبیعی شدیم. با بچه ها دیگه راحت شدم  خیلی بانمکن. سرگرم کار بودم که جناب ر( صاحبکار) اومد قسمت ما و همه فهمیدن کاری نداره الکی اومده. بعد از اینکه یکم چرت و پرت گفت با لبخند به من نیگا می کنه و از خاله کوچیکه می پرسه: این! خواهرته؟ خاله هم گفت نه خواهر زاده مه! حالا یکی نیست بگه اولا این به درخت میگن دوما توکه منو قبلا دیدی و میدونی چیکاره ی خاله م دیگه چرا حرف مفت میزنی؟ یعنی از لحظه ای که اومد تو من این شکلی بودم ابرو! وقتی هم که گفت این ...یه چیزی تو این مایه ها نگاش می کردم.عصبانیبعد از ظهر بعد از اینکه کارمون تموم شد 8نفری رفتیم آبمیوه فروشی همیشگی و شیرموز بستنی خوردیم. یکی از دخترا اسمش رویاست یعنی از بامزگی این هرچی بگم کم گفتم اد هم کنار هم نشسته بودیم منم که کلا کرم دارم .اینقدر خندیدیم که اشکمون در اومد .ساعت 8 رسیدم خونه بابا هم اومده بود. منم لباس عوض کردم و دیگه بی خیال شال سر کردن شدم و گفتم بذار ببینه رنگ کردم اونم برخلاف تصور من هیچ عکس العملی نشون نداد.شب زندایی دوم به همه زنگ زد و برای فردا شب یعنی امشب همه رو دعوت کرد خونشون تولد دایی! بعد از شام مامان رفت پشت کامپیوتر سریال ببینه , و منم دراز کشیده بودم و با گوشیم رمان قلعه ی حیوانات می خوندم تو همون حالت خوابم برد! دیگه آدمای کاری همینن دیگه ! ساعت4 صبح با لرز از خواب بیدار شدم دیدم همونجا خوابم هنوز و رومم هیچی نیست! عاقا اینهمه تو فیلما نشون میدن وقتی یکی خوابه میان بغلش میکنن میبرن تو جاش می خوابونن همش الکیه حواستونو جمع کنین! برای نماز هم یکم دیر بیدار شدم حالا بابا اومده بالا داره بلند بلند حرف میزنه و غرغر میکنه . منم همینجور که میرفتم تو آشپزخونه گفتم بابا جان ما رومون ساعت وصل نیست که کوکش کنیم سروقت بیدارشیم از آدم خواب چه توقعی داری؟ هیچی دیگه تو افق محو شد طفلکی! صبح با حس چیزی که کف پام کشیده میشد و ضربه هایی که به صورت و گردنم می خورد بیدار شدم دیدم بابا داره با یه چیزی کف پامو قلقلک میده خنده داریش اینجاس می بینه من به پام حساس نیستم و واکنش نشون نمیدم ولی باز به کارش ادامه میده ,سجاد هم کنارم دراز کشیده هی با انگشتش با سروگردنم میزنه. بیدار شدم صبحونه خوردیم و کارای روزانه رو انجام دادیم و ظهر شد اسی گفت بیاین کباب بگیریم  گفتیم باشه . حالا به هرجا زنگ میزنه پیک ندارن . آخرش خسته شد گفت به ما نیومده کباب بخوریم . سفره رو انداخته بودیم می خواستیم بخوریم که خاله کوچیکه بهم زنگ زد گفت: من و همسر و بی بی داریم میایم اونجا یه چیزی درست کن! مامان هم رفت گوجه و نوشابه گرفت و املت پختم خوردیم. بی بی رفته بود برای دختر خاله هام سوغاتی بخره چون چند وقت دیگه خودش میره تهران. سر سفره بودیم که هانی زنگ زد و گفت آش پختیم یکی رو باسطل بفرست . شوهر خاله و سجاد با یه قابلمه بزرگ رفتن و از خونشون آش آوردن و بعد از تقسیمش رفتن خونشون. داشتم آهنگ گوش میدادم که مامان گفت زندایی گفته برای تولد دایی یه کیک از همون زبراها درست کن .کیک و درست کردم و نشستم به آهنگ گوش دادن و جملک خوندن و نینجا فروت بازی کردن و الانم خدمت شمام . 

پ.ن1: اینقدر خوابم میاد که نگو

پ.ن2: یکی از دخترای کارگاه اسمش معصومه ست این چند روز که رفتم نبود ,از فردا میاد. ازش خوشم نمیاد یکمی قلدر میزنه .کلا یه جوریه

پ.ن3: 31 شهریور تولد سجاده موندم براش اسکیت برد بخرم یا نه!

پ.ن4: دوروزه سمانه اومده مشهد هنوز وقت نکردم برم ببینمش.

/ 1 نظر / 13 بازدید
ملینا

[قلب][گل][ماچ][ماچ][قلب][قلب]